سایه و غرغراش
یه روزایی به قدری به تنگ میام که میگم ..الان برم خونه زنگ بزنم مامان گریه کنم ...درد و دل هایی که دارم رو ،،.. همه اشو تو وبلاگم مینویسم ...همه اشو تو دفترم مینویسم ...، خلاصه که ،،. .،،،..... خیلی خط و نشون میکشم برا خودم و حتی گاها خدای خودم ..... ولی دقیقه نود خدا یه کارا میکنه اونقدر خوشحالم میکنه اونقدر حالمو خوب میکنه که حتی اون صورتی که صبح با اشک غم خیس شده بود با اشک خوشحالی خیس میشه ....اون وقته که برگام می ریزه خدایا رفیق فاب من فقط خودتی دمت گرم خیلی مشتی هستی 🙏🏻🙏🏻🙏🏻🌸🙃🙃🙃 ...








